عبد الملك الخركوشي النيسابوري ( مترجم : نجم الدين محمود راوندى )
76
شرف النبي ص ( فارسي )
بفروختمى به بصارت تو . رسول گفت : شتران را بدين نزديك آر ، و يك يك را بر من عرض مىكن . همچنان كرد و رسول هر شتر كه مىديد مىگفت كه اين را به چندين به فروش تا از جمله باز پرداخت . پس اعرابى به بازار رفت و هر شترى را بدانچه رسول گفته بود بفروخت و باز آمد ، و رسول را گفت : مرا ارشاد كردى و بيش از آنكه مرا تمنا بود سود كردم . اكنون تو نيز از من چيزى قبول كن ، و آنچه ترا مىبايد ازين مال برگير . رسول گفت نگيرم . اعرابى گفت : از من هديتى قبول كن ، رسول گفت : نكنم . اعرابى الحاح مىكرد . رسول گفت : اگر لابدست ناقهاى از براى من بيار كه شير دهد ، و نبايد كه از a 29 بچهش جدا كرده باشى . ( 1 ) و رسول عليه السلام روى اسبان و چهار پايان خويش به كنار آستين پاك كردى و در بعضى اوقات به گوشهء ردا . و جماعتى از اهل مدينه پيغمبر را به ضيافتى خواندند با پنج يار . پس در راه يارى ديگر مىآمد كه ششم بود و با ايشان مىرفت تا به نزديك سراى آن قوم . پس ششم را گفت لحظهاى صبر كن تا ايشان را خبر كنيم و دستورى خواهيم ترا . و رسول عليه السلام گفت : در نماز بايد كه نزديك من آن كس باشد كه خداوند عقل و خرد باشد ، و هم برين ترتيب نگاه مىداريد . ( 2 ) و رسول عليه السلام كوزه و آبشخور فرا چسبانيدى تا گربه از آن آب خوردى و بر نداشتى تا گربه سيراب گشتى از غايت رحمت كه در وى بود . رسول چون بخفتى و عرق كردى ام سليم بيامدى و پنبه بياوردى و آن عرق برچيدى و به اشك بياميختى و در قاروره كردى و به رنجوران مىدادى تا شفا مىيافتندى . و رسول عليه السلم در خانهء ام سليم رفت مشكى آب ديد آويخته . رسول دست بيازيد و دهان مشك بگشود و آب باز خورد . چون رسول بيرون رفت ، ام سليم كارد برگرفت و آن مشك را پاره پاره كرد و در ركوهها پيچيده و گفت : اين شما را ذخرهاى باشد . ( 3 ) و رسول عليه السلام با يارى در بيشهاى رفت و جدا شدند از براى حاجتى . چون باز گرديد دو شاخ ديد